العلامة المجلسي

55

جلاء العيون ( فارسي )

اندوه مبدّل مسازيد ، پس هاشم به خيمهء خود مراجعت نمود و اسباب وليمه را مهيّا كرد ، جميع حاضران را اطعام نمود . پدر سلمى به نزد دختر آمد و گفت : شجاعت هاشم را مشاهده نمودى ، اگر من از او التماس نمىكردم يكى از يهود را زنده نمىگذاشت ، سلمى گفت : اى پدر آنچه خير مرا در آن مىدانى بكن و از ملامت پروا مكن . پس پدر سلمى به نزد اهل حرم آمد و گفت : اى بزرگواران اندوه و كينه را از سر به در كنيد ، دختر من هديهء شماست و چيزى از شما توقّع ندارم ، مطلّب گفت : آنچه كه گفته‌ايم زياده از آن مىدهيم ، رو كرد به هاشم و گفت : اى برادر ! به آنچه گفته‌ام راضى شدى ؟ گفت : بلى ، پس با يكديگر مصافحه كردند ، پدر سلمى زر بسيار و مشك و عنبر و كافور بسيار و بىشمار بر هاشم و مطلّب و ساير اصحاب ايشان نثار كرد ، همگى بار كردند به مدينه مراجعت نمودند ، در مدينه زفاف آن غرّهء عبد مناف و آن درّ صدف كرامت و عفاف متحقّق شد . بعد از تحقّق التيام و مشاهدهء اخلاق پسنديدهء آن بدر تمام سلمى آنچه از هاشم به علّت مهر گرفته بود به اضعاف آن رد كرد . و در همان شب در شاهوار نطفهء طيّب عبد المطّلب در صدف رحم طاهرهء سلمى منعقد شد ، و نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از جبين مبين سلمى ساطع گرديد ، اهل يثرب همگى سلمى را براى آن كرامت عظمى تهنيت گفتند ، و از آن نور اظهر حسن و طراوت آن يگانه گوهر بحر عفّت مضاعف گرديد ، زنان مدينه براى مشاهدهء جمال او مىآمدند از نور و ضياء او حيران مىماندند ، به هر درخت و سنگ و كلوخ كه مىگذشت او را ندائى به تحيّت و سلام مىدادند و تهنيت و اكرام مىنمودند ، پيوسته از جانب راست خود صدائى مىشنيد كه « السّلام عليك يا خير البشر » و اين غرايب را به هاشم نقل مىكرد ، از قوم خود اخفا مىنمود تا آنكه در شبى شنيد كه منادى او را ندا كرد كه : بشارت باد تو را كه خدا به تو ارزانى داشت فرزندى را كه بهترين اهل شهرها و صحراهاست ، چون سلمى اين ندا را شنيد ديگر نگذاشت كه هاشم به او نزديكى كند . و هاشم چند روزى بعد از آن در مدينه ماند و وداع نمود سلمى را ، و گفت : اى سلمى به